طریق یا حسین

فاصله بین نجف تا کربلا حدود ۸۰ کیلومتر است که به آن می گویند ( طریق یا حسین ) حدودا هر ۷۰ متر یک ستون برق قرار دارد که در وسط آن تابلویی نصب شده که یک عدد بر روی آن درج قرار دارد تا زائران از جایگاه خود و طول مسافت مطلع شوند.

دوست داشتم بیشتر در نجف بمانم ولی دیگر فرصت نبود و ارباب منتظر بود. وارد جاده کربلا شدم (طریق یا حسین) ، رو به سمت حرم امیر المومنین کردم ، از دور گنبد آقا مشخص بود ، دستم را بالا آوردم و با ناراحتی گفتم السلام علیک یا علی ابن ابو طالب و خداحافظی کردم ، بعد رو به سمت کربلا کردم و با خوشحالی به اربابم سلام دادم و اجازه ورود خواستم ، آخر تمام عمرم آرزوی رفتن به کربلا را داشتم و از طرفی هم از زیارت پدرم امیرالمومنین سیر نشده بودم.

در طریق یا حسین که قدم می گزاری همه چیز رنگ عشق به خود می گیرد. در این راه ریا جایگاهی ندارد. مهم نیست که کودکی یا جوان ، پیر مرد هستی یا پیر زن ، شش ماه داری یا شصت ساله ، دکتر هستی یا مهندس و یا یک کشاور ساده ، مهم نیست چه می خوری و چه می پوشی و کجا می خوابی ؟ مهم این است که تو خاکی شوی ، گشنه بمانی ، شب تا صبح از سرما بلرزی و صبح تا شب از شدت گرما بی تاب شوی و کف پاهایت تاول بزند تا درد و رنج را درک کنی و از آن زندگی پر زرق و برق خارج شوی تا آماده زیارت شوی ، تا خواستنی شوی ، ملکوتی شوی ، از دنیا فاصله بگیری. حالا دیگر جز حسین هیچ چیز برایت مهم نیست حتی خودت.

اینجا طریق یا حسین است و آیا این مرد خاک آلود همان مهندسی است که تا دیروز اگر غباری بر روی لباسش می نشست ناراحت می شد؟ آیا این خانم که سه روز است در حال پیاده روی است همان زنی است که تحمل چند قدم راه رفتن را نداشت؟ آیا این کودک ساکت و آرام همان بچه ی غرغروی دیروز است؟ این همان مادری است که اجازه نمی داد نور خورشید لحظه ای برروی صورت فرزندش بنشیند ولی حالا او را با کالسکه در گرما و سرما به پیاده روی آورده؟

آری این عشق حسین علیه السلام است که همه را به سوی خود جذب می کند ، از کودک چند ماه تا آن پیرمرد علیل که بر روی صندلی چرخ دار  نشسته است و همسر نابینای خود را در حرکت دادن صندلی چرخ دار هدایت می کند و از بصره به کربلا می آیند.

 

در راه حالم خیلی بد شد ، دلم می خواست کنار جاده بنشینم به جمعیت نگاه کنم و ساعت ها زار بزند. ولی نمی شد و ارباب منتظر بود.

وقتی به آدم هایی که در حال حرکت بودند نگاه می کرم انگار داشتم کاروان کربلا و اسیران را می دیدم که یک به یک از کنارم رد می شدند و با هر سختی که بود به راه خود ادامه می دادند ؛ وقتی دختر بچه ها را که دست در دست هم با چادرهای کوچک و خاکی در حرکت بودند می دیدم به یاد حضرت رقیه می افتادم و دلم آتش می گرفت ؛ وقتی مادرانی که شیرخوارگان خود را در آغوش گرفته اند را می دیدم به یاد علی اصغر آه می کشیدم ؛ وقتی جوانان را می دیدم از علی اکبر یاد می کردم ؛ وقتی جلو موکب ها آب می دیدم به یاد ابوالفضل العباس علمدار کربلا می افتادم ؛ وقتی خواهر و برادر ها را می دیدم دلم به سوی سوریه و حرم عمه ام زینب کبری سلام الله علیها که به حق جبل الصبر او را نامیدند پرواز می کرد ؛ وقتی عروس و دامادها را می دیدم ؛ وقتی مادران را می دیدم و وقتی پیرمرد ها را می دید…

دیگر نیازی به مداح و روضه خواندن نبود این راه همه اش روضه ی باز است دیگر نیازی به تصور کردن نبود چون با چشمانم همه مصائب را می دیدم. پا های خسته  و خونی ، گریه های کودکان ، بدن های رنجور ، خواهران داغ دیده ، مادران بی تاب و دختران گریان و… همه را دیدم.

ورود به حرمین

آروزیم رفتن و درک کردن کربلا بود ، ساعت ها به عکس های کربلا خیره می شدم و دلم را به بین الحرمین پرواز می دادم در رویاهایم تصور می کردم که وقتی به کربلا می رسدم باید فلان کار را بکندم و فلان احساس را داشته باشدم و چه و چه و چه ، ولی آن طور که تصور می کردم نبود ، اینجا همه چیزش فرق می کند.

وقتی وارد کربلا شدم غم همه وجودم را فراگرفت ، اشک می ریختیم ، سینه می زدیم و نوحه می خوان به سمت حرم هروله می کردیم ولی وقتی به حرمین رسیدیم دلم آرام گرفت گویی دستی از غیب قلب او را آرام کرده بود ، همچون آب بر روی آتش ، حالا دیگر ناراحت نبود دیگر احساس غم نمی کرد. به آرزویم رسیده بودم و داشتم در بین الحرمین نفس می کشید ، حضور ارباب را حس می کردم حالا من خوشحال ترین فرد روی زمین بودم.

تله زینبیه

کفشهایم را به کفشداری تحویل دادم ، آرام آرام به سوی تله زینبیه حرکت کردم از تفتیش حرم رد شدم پایین پله های ورودی بر روی دیوار زیارت نامه ی حضرت زینب سلام الله علیها قرار داشت که با این جمله شروع می شد :

اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یـا بِنْتَ رَسُولِ اللهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یـا بِنْتَ فـاطِمَهَ وَخَدیجَهَ اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یـا بِنْتَ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یـا اُخْتَ الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ

و به همین شکل جایگاه حضرت زینب را بالا می برد و صفت های ایشان را بیان می کرد و من نیز بعد از خواندن هر جمله بیشتر به خودم می بالیدم و از بالا رفتن جایگاه حضرت زینب کبری سلام الله علیها بیشتر خوشحال می شودم وشادی تمام وجودم را فرا می گرفت ولی وقتی به جمله آخر رسیدم که نوشته شده بود :

اَلسَّلامُ عَلَیکِ یَا اُمَّ المَصَائِبِ

بغض نفسم را بند آورد ، غم تمام وجودم را فرا گرفت ، همه خاطرات بد و مصیبت های کربلا و شام جلو چشمم آمد ، اشکانم جاری شد ، شانه هایم می لرزید ، کمر راست نمی شد و زانوهایم سست شده بود و دیگر نمی توانستم جلو اشکهایم را بگیرم ، در گوشه ای نشستم و زانوی غم در بغل گرفتم.  

به اندازه ای غم و درد در این مکان وجود داشت که شرایط آن کاملا با حرم ارباب متفاوت بود.

بارگذاری توسط با‏اربعین
بارگذاری در دلنوشته و خاطرات

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بررسی

تصویری قدیمی از حرم امام حسین(ع)