خاطرات اولین پیاده روی اربعین سال ۱۳۹۲ – مسیر نجف تا کربلا

همه چیز از شب قدر امسال (۱۳۹۲) شروع شد و سفر کربلا را از آن زمان برایم نوشتند.

در مسجد امام علی علیه السلام همان مسجدی که سه ماه پیش شب قدر من را پناه داده بود.

نزدیک ظهر بود گفتم بهتر است در نماز جماعت شرکت کنم و رفتم. بعد از نماز معلم سابقم حاج آقا فتحی را دیدم که شروع به سخرانی کرد ، گفتم مدت سخنرانی کوتاه است بهتر است دقایقی از صحبت های ایشان استفاده کنم و در همین زمان بود که یکی از دوستان آمد کنارم نشست و گفت : ما داریم میریم مشهد شما ما هم با ما میای؟ من که این پیشنهاد برایم غیر منتظره بود چند لحظه ای فکر کردم و در پاسخش گفتم با این که کلاس دارم و غیبت می خورم ولی میام و این جا بود که ماجرا شروع شد و ما به مشهد رفتیم و از دستان مبارک حضرت امام رضا علیه السلام  بلیت سفر کربلا را گرفتیم.

صف های لذت بخش

یک ماه قبل از اربعین اداره گذرنامه و سازمان وظیفه بسیار شلوغ است و برای انجام دادن یک کار ساده یا حتی پرسیدن  سوال کوچک باید ساعت ها در صف بایستی تا نوبت به تو برسد ولی این اولین باری بود که از ایستادن در صف احساس خوشحالی می کردم و هرچه قدر طول می کشید لذت آن بیشتر می شد چون به ارباب ثابت می کردیم که در راه زیارت او حاضر هستیم ساعت ها و روزها وقت صرف کنیم تا فقط مقدمات سفر را آماده کرده باشیم و به همین دلیل هرچه بیشتر اذت می شدیم ، خوشحال تر می شدیم.

ورود به مرز

وقتی اتوبوس به مرز و ساختمان مرز بانی رسید با دیدن صف ورود به ساختمان مرز بانی بسیار تعجب کردم چرا که ساعت شش صبح شاهد صف چند هزار متری بودم که فقط برای رفتن به داخل ساختمان مرزبانی تشکیل شده بود.

صف را طی کرده و به داخل ساختمان که سالن بسیار بزرگی بود رفتیم و به سرعت و در عرض چند ثانیه مهر خروج از کشور را زدیم و اطلاعات را در سیستم ثبت کردیم و به سمت خاک عراق رفتیم و با ندای لبیک یا حسین  و ابوفاضل دخیلک از مرز ایران خارج شدیم و وارد مرز عراق شدیم که فقط همین ورود اولیه به علت جمعیت بسیار زیاد بیش از یک ساعت طول کشید و این در حالی بود که کل مسیری که باید طی می کردیم کمتر از ۲۰۰ متر بود.

وقتی وارد سالن اصلی شدیم که مهر ورود به کشور عراق را بزنیم و اطلاعات خودمان را در سیستم ثبت کنیم از تعجب شچمانم گرد شد چراکه شاهد حضور هزاران نفر بودم که در یک سوله ی بزرگ ایستادن و منتظر مهر کردن گذرنامه ها هستند ، شلوغی به حدی بود که به سختی می شد از بین آنها عبور کرد ، یکی از دوستان به نمایندگی از کاروان ما رفت و در صف مهر کردن گذرنامه ها ایستاد و قرار شد که ما در بیرون از سالن و در فضای باز که خاک عراق بود منتظر او بایستیم ، با خودم گفتم از این سالن که خارج شویم حتما تراکم جمعیت کمتر می شود و شلوغی کاهش پیدا می کند ولی در کمال نا باوری وقتی از سالن خارج شدیم ، شاهد حضور چند صد هزار نفر ایرانی بودیم که در بیابانی وسیع ایستاده اند و یک فضای چندین کیلومتری را اشغال کرده اند ؛ چنین جمعیتی را فقط در راهپیمایی ۲۲ بهمن دیده بودم.

هر نقطه را که نگاه می کردی فقط مسافران کربلا را می دیدی که ساعت ها زیر آفتاب و باران  ایستاده اند و منتظر گرفتن مهر ورود به کشور هستند. هر کس خود را با کاری سرگرم کرده اند ، گروهی مشغول سینه زنی و نوحه خوانی بودند عده ای داشتند زیارت عاشورا می خوانند یا قرآن می خواندند و یا گرم صحبت و احوال پرسی و آشنا شدن با همسفرانشان بودند.

کربلا رفتن خون می خواهد

ساعت حدود ۱۶ بعد از ظهر است و هنوز در ورودی مرزبانی و در خاک عراق منتظر گذرنامه ها هستیم.

داشتم با یکی از همسفران در مورد سختی های زیارت کربلا در زمان های گذشته و شوق زیارت و فداکاری های شیعیان صحبت می کردیم ، مطلب مان به این قسمت رسید بود که در زمان های گذشته حکام برای اینکه مردم را از زیارت کربلا بازدارند آنان را شکنجه می کردند و یا در عوض دادن اجازه زیارت ، عضوی از بدن شیعیان را قطع می کردند و با این جمله صحبت هایمان را تمام کردیم که کربلا رفتن خون می خواهد ، بعد از چند لحظه انفجاری در چند متری ما رخ داد و غباری از خاک را در آسمان پهن کرد ، ابتدا که صدا را شنیدم گفتم حتما یک سرباز بی احتیاط عراقی بوده که یک تیر شلیک کرده ولی وقتی به صحنه انفجار نگاه کردم دیدم که پای یکی از زائرین بر روی مین ضد نفر رفته و منفجر شده و مین پایش را قطع کرده. جالب اینجا بود که  محل حادثه یک کانال خاکی عبور آب بود که در کنار ساختمان های اداری عراق قرار داشت و از آن محل افراد زیادی عبور کرده بودند ولی آن مین فقط روزی همین شخص بود ، نه کس دیگری.

بارگذاری توسط با‏اربعین
بارگذاری در دلنوشته و خاطرات

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بررسی

تصویری قدیمی از حرم امام حسین(ع)