بعضی وقت‌ها فکر می‌کنیم که سوژه‌ای خاص و استثنایی یافته‌ایم و کولاک خواهد شد! و تمام تلاشمان را می‌کردیم تا به بهترین نحو ثبتش کنیم؛ فیلمبردار دستش نلرزد، درست کادر بندی کند، اضافات در پشت صحنه نباشد، صدا خوب گرفته شود، بهترین سوال‌ها پرسیده شود و روی محتوا تمرکز کنیم تا خوب سخن‌کِشی کنیم و… و با همه اینها گاهی آنچه که می‌پنداریم و می‌خواهیم نمی‌شود. و برعکس گاهی فکر می‌کنیم مصاحبه یا صحنه بسیار عادی است و خیلی روی آن حساب باز نمی کنیم و عادی برخورد می‌کنیم و همان وقت یا بعداً می‌فهمیم که یک صحنه بسیار بدیع و استثنایی ثبت شده است! البته وظیفه ما کوشش سرسختانه است و الحمدلله بر این طریق استوار بودیم که گفته‌اند: گرچه وصالش نه به کوشش دهند / هر قدر ای دل که توانی بکوش. اما مطالبی وجود دارد که عقل دنیوی قادر به درکش نیست! عقل دنیوی تنها حسابگری خودش را در نظر می‌گیرد ولی حساب و کتاب های دیگری در این عالم هست که او کمتر می‌بیند و این همان رمز نهفته در این ماجراست.

یکی از همان اوقات عادی‌مان بود. یک فردی عادی را بدون آن که مطلب خاصی مد نظرمان باشد و شاید برای اینکه آرشیو مصاحبه‌هایمان خیلی خلوت نباشد برای پرسیدن چند سوال عمومی کشیدیم کنار جاده. دکمه رکورد رو زدم و مترجم سوالات را پرسید و او هم پاسخ داد. یه نفر دیگه اومد کنارش و اون هم بعد از نفر اول شرود کرد صحبت کردن. کم کم پشت صحنه و کنار مصاحبه شونده شلوغ شد و کلی آدم جمع شد. یک نفر دیگر هم شروع کرد به صحبت کردن. بعد نوجوان آمد وسط ما و جمعیت و چند شعر حماسی زیبا خواند و آخر هر بیت همه با وی همخوانی می‌کردند و کم‌کم افرادی که جمع شده بودند بدون درخواست ما همینطور ادامه می‌دادند! بعد یک پیرمرد اهوازی گریان شروع کرد صحبت کردن و خیلی شیرین از زیبایی‌های مسیر گفت و آخرش به عربی از مردم عراق که چنین مهمانی باشکوهی را برای زوار ترتیب داده‌اند تشکر کاملی کرد و بعدش عراقی‌ها به این تشکر پاسخی سرشار از شور دادند و از ایرانی‌ها تجلیل کردند، احساسات کولاک کرده بوده و ما فقط دوربین می‌چرخاندیم، یک پیرزن عراقی با شور و حرارت از ایران گفت که دلشان حسینی است و گفت ما با ایران یکی هستیم و وحدت داریم و بعد یاد از امام خمینی کرد و گفت من شجره‌نامه‌ام از جایی با شجره‌نامه امام یکی می‌شود و… چند نفر در اطراف گریه می‌کردند. از یکی پرسیدیم چرا اشک می‌ریزی؟ گفت یاد امام و یاد شهداء شد، تعجب کردیم که چرا این مرد عراقی از یاد امام اشک می‌ریزد، گفت من اسیر عراق در ایران بودم، ما یکی بودیم با ایرانی‌ها، مهمان آنان بودیم، به لطف امام حسین (ع). اسیر عراقی به عشق امام و با یاد نام امام اشک می‌ریخت…

شاید در نیم ساعت به اندازه چهار پنج ساعت کار، مصاحبه‌ گرفتیم ولی مهم‌تر از حجمِ کار، محتوای زیبایی بود که ثبت شد که در این چند روز و در کارِ ما، فقط همین برایمان مهم بوده. همان چیزی که گاهی به صد مقدمه ناجور است و گاهی این چنین که ذکرش رفت خود به خود جور…

البته اصطلاح خود به خود روایتِ دنیایی آن است و حقیقت آن است که دست دیگری در کار است که تنها عاشقان وصفش دانند…

بارگذاری توسط با‏اربعین
بارگذاری در دلنوشته و خاطرات

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بررسی

تصویری قدیمی از حرم امام حسین(ع)